اثری از شهریارشاعر معاصر


خراب از باد پاییز خمار انگیز تهرانم
خمار آن بهار شوخ و شهرآشوب شمرانم
خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی
گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم
خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد
خدایا این شب‌آویزان چه می‌خواهند از جانم
پریشان یادگاری‌های بر بادند و می ‌پیچند
به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم
خزان هم با سرود برگ‌ریزان عالمی دارد
چه جای من که از سردی و خاموشی زمستانم
سه ‌تار مطرب شوقم گسسته سیم جان ‌سوزم
شبان وادی عشقم شکسته نای نالانم
نه جامی کو دمد در آتش افسرده جان من
نه دودی کو برآید از سر شوریده سامانم
شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وی
به اشک توبه خوش کردم که می‌بارد به دامانم

گره شد در گلویم ناله جای سیم هم خالی
که من واخواندن این پنجه‌ی پیچیده نتوانم
کجا یار و دیاری ماند از بی‌مهری ایام
که تا آهی برد سوز و گداز من به یارانم
سرود آبشار دلکش پس قلعه‌ام در گوش
شب پاییز تبریز است در باغ گلستانم
گروه کودکان سرگشته چرخ‌وفلک‌بازی
من از بازی این چرخ فلک سر در گریبانم
به مغزم جعبه‌ی شهر فرنگ عمر بی‌حاصل
به چرخ افتاده و گویی در آفاقست جولانم
چه دریایی چه طوفانی که من در پیچ و تاب آن
به زورق‌های صاحب‌کشته‌ی سرگشته می ‌مانم

خزان به عاشق هجران کشیده می ‌ماند


امیری فیروزکوهی شاعر معاصر


خزان به عاشق هجران کشیده می ‌ماند
گل فسرده، به عشق رمیده می‌ ماند
گل نچیده‌ ی آن روی نازپرور بین!
که از صفا به گل صبح چیده می ماند
دل تهی ز تاثر درون سینه ‌ی ما
به آشیانه ‌ی مرغ پریده می ‌ماند

از آن به پیر جفا دیده مانم از غم یار
که او به کودک عاشق ندیده می‌ماند
بریدن من از احباب اختیاری نیست
دل رمیده به شاخ بریده می ‌ماند
ز بس که ماه مرا پاس حسن خویشتن است
به رند تازه به دولت رسیده می ‌ماند
مگر به جهد لب از بوسه می‌ توان برداشت
از آن دو لب که به شهد چکیده می ‌ماند؟
صلاح خویش ز هیچ آفریده نشنیده است
مگر “امیر” به هیچ آفریده می ‌ماند