احمد علی مشکسار – پژوهشگر

قسمت هشت

در ادب فارسی در پاره ای از موارد ، نقش پیام رسانی و آگاهی دهی بلبل به “خروس
سحر” واگذار می شود. به این رباعی زیبای خیام توجه فرمایید :
هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا می کند نوحه گری؟
یعنی که نمودند در آیینه صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
خیام می گوید : “زمانی که خروس سحری شروع به خواندن می کند ولی خواب انسان
ها آن قدر سنگین است که به بیداری نمی انجامد ، آن وقت این خروس سحری ناله و
نوحه سر می دهد که باز هم این انسان غافل شب دیگری را در غفلت و بی خبری
گذراند.”


در همین رابطه قطعه زیبایی از شاعر معاصر “هوشنگ ابتهاج” از کتاب “راهی و
آهی” نقل می شود. در این قطعه فضای شعر به جای یأس خیامی بسیار شادمانه و امید
بخش است.
بانگ خروس از سرای دوست برآمد
خیز و صفا کن که مژده سحر آمد
چشم تو روشن
باغ تو آباد
دست
مریزاد
همت حافظ به همره تو که آخِر
دست به کاری زدی و غصه سر آمد
بخت تو برخاست
صبح تو خندید
از نفست تازه گشت آتش امید
وه که به زندان ظلمت شب یلدا
نور ز خورشید خواستی و برآمد
رزم تو پیروز
بزم تو پر نور
جام به جام تو می زنم ز ره دور
شادی آن صبح آرزو
که ببینیم
بوم ازین بام رفت و خوش خبر آمد
به باور ایرانیان باستان ، این خروس سحری اگر به رنگ سفید باشد ، آن وقت مبارز
شیطان است. رنگ سفید خروس رنگی است که شیطان و اهریمن از آن می ترسد. در
شاهنامه آمده است هنگامی که کیومرث پسر خودش سیامک را برای تعلیم و تربیت به
دست ندیمه ها می سپارد. اصرار و سفارش می کند که او حتما در جوار ماکیان و
خروس سفید باشد و اتفاقاً بعد از این امر ، اهریمن ماری را به خوابگاه سیامک می
فرستد تا نابودش سازد ولی چون خروس سفید بیدار است بانگ سر می دهد و سیامک
را از خواب بیدار می کند و او مار را می کشد.
همان طوری که گفته شد در اوستا از کرشیپته صحبت شده که می تواند اوستا را به
زبان موسیقایی بخواند. در اوستا آمده که از زرتشت سؤال می شود : “ای زرتشت !
چه کسی یا چه چیزی آیین مزد یسنا را در “باغِ وَر” یا “وَرْجَمْکَرد” می خواند؟” و
اهورا پاسخ می دهد : “مرغ کرشیپته”

ورجمکرد باغ ساخته دست جمشید است. جمشید در اسطوره های ایرانی و زرتشتی
اولین انسانی است که با اهورا صحبت می کند و خیلی هم با او خودمانی است. صحبت
او با اهورا یادآور صحبت موسی با خداست.
که چگونه مانند دو دوست صمیمی با هم درد دل می کنند. جمشید نخستین کسی است که
گیاه مقدس “هومَه” را که عصاره ان نوشیدنی سکرآور است به اهورا تقدیم می کند.
شراب مقدس عیسی مسیح در شام آخر هم یاد آور همان هومه است. عیسی در حالی
که جام شراب را دست دارد به حواریون می گوید : “این که می نوشید خون
من است !”
در اسطوره ها هومه هم گیاه است و هم خدا یعنی نماد زمینی این خدا به شکل
نوشیدنی سکرآور درآمده است. در آیین هندو به آن “سومَه” می گویند که
همان ویژگی هومه ی ایران باستان را دارد.
به هر صورت هومه یا عصاره گیاه مقدس از طریق افشردن به دست می آید. به باور
ایرانیان باستان ، هومه خدای سلامت و تندرستی و حافظ گیاهان است و افشردن آن به
زبان نمادین معنایش آن است که خدا قربانی می شود تا به زندگان انرژی بخشد. نکته
جالب آن است که بعضی اوقات انسان ها که پرستندگان هستند در مقابل خدایان قربانی
می کنند اما گاهی جریان برعکس می شود یعنی بعضی از خدایان خود را قربانی می
کنند تا انسان ها از رنج و ناراحتی نجات یابند. نمونه خیلی بارز آن در مسیحیت عیسی
مسیح است که با پذیرش تصلیب و ریخته شدن خون خود گناه همه آدم ها را می خرد.
در دین مسیح انسان ها همه گناه کارند و گناه فقط به آدم نخستین تعلق نمی گیرد و تنها
راه نجات انسان ها آن است که یکی مثل عیسی مسیح حاضر به قربانی خود شود و جان
خود را فدا کند تا دیگران نجات یابند. که یادآور همان اسطوره هومه ایرانی و سومه
هندو است.
اهورا مزدا به جمشید پیشنهاد می نماید که پیامبری او در زمین را بپذیرد و نگهبان دین
اهورایی شود اما جمشید قبول نمی کند و می گوید که این امر از عهده او خارج است.

بعد می پذیرد که مسئولیت امنیت و کنترل همه مخلوقات را بر روی کره خاکی داشته
باشد . یعنی در حقیقت نقش یک پادشاه را در زمین ایفا کند. اما آن را به سه شرط می
پذیرد. اول آن که در دوران پادشاهی او هیچ گونه مرگ و میری در کار نباشد ، دوم ،
چیزی به نام بیماری ، رنج ، ناراحتی ، خشکسالی و غیره اتفاق نیفتد و شرط سوم آن
است که کلیه دیو ها و اهریمن های زشت
خو در تسلط و کنترلش قرار گیرند و او از ان ها برای کارهای آبادانی و عمرانی
استفاده کند. این دقیقاً همان چیزی است که در رابطه با حضرت سلیمان مطرح است.
اهورا شرایط را می پذیرد و ابزار و لوازم کار را نیز که یک عصای زرین نوک تیز
جادویی و یک انگشتری زرین جادویی است ، در اختیارش قرار می دهد. که باز یادآور
انگشتری معروف سلیمان است.
دوره اول سلطنت جمشید ، یک دوره سیصد ساله است که عصر برتری آفرینش نیک
است ، یعنی در آن از مرگ ، رنج ، درد و بیماری خبری نیست. در متون ودای هندی
این دوره را “ساتیا یوگا” یا “دوره طلایی” گویند که می توان آن را با دوران جوانی ما
انسان ها و یا فصل بهار در طبیعت مقایسه کرد. قابل ذکر است که اشاره دهخدا در
مسمط یاد شده به “کودک دوره طلایی” مربوط به همین دوران بی مرگی و رفاه و
آسایش است. در این دوره ، طبق روایات اساطیری ، خدا به رنگ سفید است و روی
چهار پا حرکت می کند ، یعنی هم در حد کمال پدیدار شده و هم بسیار فعال است.
فردوسی در شاهنامه به دوران اول سیصد ساله سلطنت جمشید این گونه اشاره می کند :
چنین سال سیصد همی رفت کار ندیدند مرگ اندر آن روزگار
نیارِست کس کرد بی کاری ای نَبُد دردمندیّ و بیماری ای
ز رنج و ز بدشان نبود آگهی میان بسته دیوان بسان رهی
(رهی یعنی قربانی و فدایی)
به فرمانْشْ مردم نهاده دو گوش ز رامش جهان بُد پر آواز نوش

ابیات بالا دقیقاً به همان دوران برتری آفرینش نیک و بی مرگی ، بی دردی و بیماری
اشاره دارد.

در طی این دوران بی مرگی زاد و ولد زیاد می شود و فضا برای زندگی مردم و دام ها
و حیوانات تنگ می گردد. جمشید ضمن مشورت با اهورا مأموریت می یابد که به کمک
عصا و نگین زرین انگشتری جادویی خود زمین را
گسترش دهد و این امر در سه مرحله و هر بار به اندازه یک سوم کل فضا انجام می
شود. هر مرحله فوق ، به روایت اوستا ، سیصد ساله است تا آن که پس از نهصد سال
زمین از آن چه که در ابتدا بود ، دو برابر فراخ تر می گردد. در پایان این نهصد سال
اهورا به جمشید اخطار می دهد که به زودی برف فوق العاده شدیدی خواهد بارید و این
برف و سوز سرما آن چنان گسترده است که هیچ موجودی اعم از چهار پا و انسان بر
روی این کره خاکی باقی نخواهد ماند و فقط تعداد کمی از آن ها که در زیر زمین یا
بالای کوه ها پناه گرفته اند در امان خواهند بود. سپس به جمشید دستور می دهد که به
ساخت “ورجمکرد” اقدام نمایند. اهورا محل این باغ را با کلیه مشخصات آن به جمشید
اعلام می نماید. این باغ شبیه باغ های ایرانی است که به آن “پردیس” می گویند و
معنای آن “بهشت روی زمین” است. اهورا از جمشید می خواهد که از بهترین نسل ها
و بهترین تخمه ها از انسان ، حیوان ، گیاه ، پرنده ، چرنده ، خزنده در باغ مذکور جمع
آوری نمایدو از هر کدام یک جفت موجود باشد و زاد و ولد از آن ها هر چهل سال یک
بار اتفاق افتد. در این باغ ، ماه و خورشید فقط یک بار در سال طلوع می کنند. (یعنی
یک روز به نظر آنان یک سال است.) در این اسطوره ، روشنایی باغ توسط نگین
انگشتری جادویی تأمین می شود. آن گونه که در “وندیداد” اوستا آمده ، چون زرتشت
به باغ مذکور (ورجمکرد) دسترسی ندارد ، آیین اهورایی توسط مرغ کرشیپته که قبلاً

از آن سخن رفت ، به آن جا راه می یابد تا سکنه آن با این آیین آشنا شوند. زمستان
سخت و تباه کننده ، به روایت اساطیر ایرانی ، در پایان جهان فرا می رسد.
سیصد سال قبل از ولادت یکی از پسران زرتشت ، “مَرْکوشَه” که دیو تباهی است ، به
مدت سی سال زمین را دچار برف و سرمای شدید می نماید و مردمان را نابود می کند.
پس از آن ، درب ورجمکرد گشوده می شود و زمین بار دیگر از موجوداتی که تا آن
هنگام در باغ مذکور بوده اند پر می شود. از دیدگاه اسطوره های ایرانی ، دوره زندگی
بشر از آغاز تا پایان دنیا ، به صورتی نمادین ، به چهار دوره سه هزار ساله و جمعاً
دوازده هزار سال تقسیم می شود.
در آغاز هر یک از هزاره های سه گانه دوره چهارم ، یکی از فرزندان زرتشت
“هوشیدران یا سوشیانت ها” به یاری جاودانان (پهلوانان اهورایی) برای پاکی جهان از
آلودگی و ناپاکی می کوشند و به همین دلیل دوره سه هزاره چهارم به “وَچارشَن” یا
“دوره جدایی” معروف شده ، یعنی جدا شدن نیروهای اهورایی از ناپاکی های اهریمنی.
بر اساس اسطوره های زرتشتی ، هر یک از موعودهای مزدیسنا ، وقتی ظهور می کند
که دوره سه هزار ساله سوم که دوره آمیختگی خوبی و بدی ، روشنی و تاریکی است ،
پراکندگی بلا ، بیماری و موجودات موذی به حد اعلای خود رسیده و آفریده های ایزدی
و نیک به ستوه آمده باشند. در روایت های “ودایی” هند ، به این دوره “کالی یوگا” یا
“دوران آهنین” می گویند که با دوران پیری انسان ها و هم چنین فصل زمستان برای
نباتات در طبیعت قابل قیاس است.
در کتاب “از این اوستا” سروده زنده یاد مهدی اخوان ثالث ، از یکی از همین جاودانان
و نامیرایان به نام
“بهرام ورجاوند” در قطعه شعری زیبا یاد می کند. نام این قطعه “سنگستان” است که
قسمتی از آن که به توصیف بهرام ورجاوند می پردازد ، در ذیل آورده شده :
نشانی ها که می بینم در او بهرام را ماند
همان بهرام ورجاوند
که پیش از روز رستاخیز خواهد خواست
هزاران کار خواهد کرد نام آور
انیران را فرو کوبند (انیران یعنی اهریمنان)
وین اهریمنی رایات را برخاک اندازند

بسوزند آن چه ناپاکی ست ، نا خوبی ست
پریشان شهر ویران را دگر سازند
درفش کاویان را فرّ درسایه ش
غبار سالیان از چهره بزدایند
بر افرازند
در قسمت بعدی ، به بحث اسطوره آفرینش به روایت زرتشت می پردازیم که اسطوره
بسیار زیبایی است. می دانیم
ایرانی ها قبل از آن که به آیین زرتشت بگروند ، با توجه به همنشینی با اقوام هند و
اروپایی و آمیخته شدن این
تمدن ها با یکدیگر ، اسطوره های آن ها نیز تا حدودی در هم آمیخت و مشترک شد.
در آیین هندو و مخصوصاً در مکتب “ودا” که قدمتش بسیار زیاد است ، با خدایانی
برخورد می کنیم که ریشه مشترک با خدایان ایرانی دارند. مثلاً “اَسوْرَه” که شباهت
ظاهری آن با کلمه “اَهورَه” زیاد است ، در آغاز دوره ودائی جزء خدایان است. اما در
انتهای آن ، همین خدا تبدیل به اهریمن می شود. بنابراین در پایان دوره ودائی ، ما
“اَسوره” را به عنوان اهریمن می شناسیم. یکی دیگر از خدایان ودائی “دَئِوَه” نام دارد
که امروزه هم در زبان غربی به معنای “خدا” به کار می رود و تلفظ آن به “دیْ یُو”
(Dieu) تغییر یافته.

در آیین زرتشتی ، جای خدا و اهریمن ودای هندی تغییر یافت و “اَسوره” که اهریمن بود
به “اهورا”ی زرتشتی و “دئوه” که خدا بود ، در اسطوره زرتشتی به اهریمن تبدیل شد.
در آیین زرتشت ، ما با نوعی نگرش بسیار پیشرفته تر از دیدگاه مکاتب باستانی مواجه
هستیم. این آیینْ فلسفه ای کاملاً دیالیکتیک دارد که اساس و پایه اش خرد است. خوبی و
بدی هر دو به عنوان دو واقعیت در دین زرتشت پذیرفته می شوند. خوبی که منشأ آن
“سِپَنْتَه مَیْنیو” (منش نیک) است ، از زاده های اهورا است ولی بدی ،

با منشأ “اَنْگَرَه مَیْنیو” (منش بد) ، با وجودی که زاده اهوراست (چون همه چیز در
آفرینش ، به دست اهورای واحد است) اما در حقیقت ناهستی است. به بیان دیگر هر
چند که بدی در عالم مادی واقعیت دارد ، اما هستی ندارد و تنها خوبی ها دارای هستی
اند و از آن اهورا می باشند.
به مجردی که اهورا شروع به آفرینش می کند ، که سراسر نیک است ، بر اساس یک
قانون طبیعی بلافاصله ضدش
به وجود می آید. تا قابل شناخت گردد ، چون طبق همان قانون طبیعی ، هیچ پدیده ای
در عالم هستی بدون وجود ضد خودش قابل شناخت نیست. این مسئله را مولانا به
زیبایی در مثنوی معنوی خود آورده است :
که نظر بَر نور بود ، آن گَه بِه رنگ/ ضِد به ضِد پیدا بُوَد ، چون روم و زنگ
پس به ضِد نور دانستی تو نور / ضِدّ ، ضِد را می‌نماید در صدور
می گوید : اگر تاریکی وجود نداشت ، ما تحت هیچ شرایطی نمی توانستیم روشنی را
درک کنیم. بنابراین در این عالم هستی ، همه پدیده ها با جفت و زوج خودش قرین است
که در حقیقت جمع اضداد است. در دنیای زیر اتم هم دقیقاً این امر مصداق دارد. هر کجا
الکترون ، پوزیترون و هرکجا ذره با بار منفی ، همان جا ذره با بار مثبت نیز وجود
خواهد داشت و این اضدادْ پیوسته در حالت جنگ دائم می باشند. و این همان معنای
“حرکت” است. هرگاه ضدی در کار نبود هیچ گونه حرکتی در دنیا وجود نداشت. مثال

ملموس آن “شب و روز” است. ما روز را با شب و برعکس شب را با روز
می شناسیم.

ناتمام