بازخوانی و تفسیر شعر «عقاب» دکتر خانلری

 گشت غمناک دل و جان عقاب               چو ازو دور شد ایّام شباب

دید  کش  دُور  به  انجام  رسید              آفتابش  به لب  بام   رسید

باید   از  هستی   دل   برگیرد               ره سوی کشور دیگر گیرد

خاست تا چارهٔ ناچار کند!                 چاره‌ای جوید و در کار کند…..

مقدمه

روز اول شهریور مصادف است با درگذشت ادیب و شاعر توانای معاصر دکتر پرویز ناتل خانلری. او در شهریور ۱۳۶۹ شمسی با زندگی بدرود گفت . عقاب یکی از شاهکار های ادبیات فارسی است . بمناسبت فقدان او مثنوی« عقاب »را برگزیده ایم و به تفسیر آن می پردازیم :

شعر«عقاب» اثر دکتر پرویز ناتل خانلری،  در قالب مثنوی سروده شده و با زبانی روان، پرصلابت و تمثیلی، به بررسی مسئلۀ زندگی، مرگ، آزادی و آرمان‌خواهی می ‌پردازد. خانلری در این اثر، عقاب را نمادی از انسان آرمان ‌جو و بلند پرواز برمی ‌گزیند و از زبان او فلسفه ‌ای عمیق را بازگو می ‌کند: زندگی اگر بی ‌هدف و بی ‌ثمر باشد، هرچند طولانی، ارزشی ندارد؛ اما اگر در راه آزادی و معنا سپری شود، حتی کوتاه بودن آن نیز والاترین ارزش را خواهد داشت.

زمینه و مضمون کلی

این شعر روایت گفت‌وگوی خیالی شاعر با عقابی است. عقاب به‌عنوان نمادی از بلندپروازی، شجاعت و آزادگی به کار گرفته شده است. خانلری از زبان عقاب، فلسفه‌ای در باب زندگی، مرگ، آزادی و هدف‌ مندی مطرح می ‌کند.

روایت شعر

خانلری شعر را با تصویر دیدار شاعر و عقابی آغاز می ‌کند:

 «دیدمش روزی که بر فراز چمن

با نگاهی خسته و پر رنج و غم»

از همان آغاز، عقاب چهره ‌ای متفاوت دارد. نگاهش خسته است، اما این خستگی نه از ضعف جسم، بلکه از ژرفای اندیشه و تجربه می‌ آید. شاعر با او به گفت ‌و گو می ‌نشیند و عقاب راز درون خویش را بازمی ‌گوید.

عقاب به ‌عنوان نماد

در فرهنگ‌های گوناگون، عقاب همواره نماد قدرت، آزادگی، شکوه و ارتفاع روح بوده است. در شعر خانلری نیز عقاب نماد انسانی است که به قفس تن نمی ‌دهد، انسانی که ترجیح می‌دهد کوتاه اما پرشکوه زندگی کند. عقاب می‌گوید:

 «عمر من سه ‌صد هزاران ساله بود

لیک این  یک روزه بر من ساله بود »

این بیت، تضاد میان طول عمر و معنای زندگی را آشکار می ‌سازد. عقاب عمر بلند را پوچ و خالی می ‌بیند، چرا که در آن آزادی و پرواز نیست. در عوض، یک روز زندگی با پرواز در اوج را ارزشی فراتر از صدها سال زندگی بی ‌ثمر می ‌داند.

فلسفۀ زندگی و مرگ در شعر

درون‌مایۀ اصلی شعر، ترجیح مرگ آگاهانه در راه هدف بر زندگی طولانی بی ‌معناست. عقاب در جایی دیگر می‌گوید:

« زندگی گرچه خوش و زیبا بود

مرگ  در  راه  هدف گویا بود »

  ارزش وجودی انسان در معنا و هدف اوست. اگر زندگی به اسارت روزمرگی یا قفس بی ‌حرکتی فرو کاسته شود، دیگر ارزش زیستن ندارد. اما مرگی که در راه آرمان ؛هدف  و پرواز باشد، جاودانگی به همراه می ‌آورد.

تضاد قفس و پرواز

در سراسر شعر، قفس و پرواز به ‌عنوان دو قطب متضاد مطرح می ‌شوند. قفس نماد زندگی طولانی اما بی ‌ثمر، همراه با امنیت ظاهری است؛ پرواز ؛ نماد خطر، مرگ زودرس، ولی آزادی و رهایی است. عقاب به روشنی راه خویش را انتخاب می ‌کند و در پایان پرواز می‌ کند، هرچند می‌داند که این پرواز به مرگ خواهد انجامید:

شهپر  شاه  هوا  اوج   گرفت

زاغ را دیده بر او مانده شگفت

رفت و بالا شد و بالاتر شد

راست با مهر فلک همسر شد

لحظه‌‌ای چند بر این لوح کبود

نقطه ‌ای بود و سپس هیچ نبود

پیام اجتماعی و انسانی شعر  

این شعر را می‌توان نوعی اعتراض به زندگی روزمره، بی ‌حرکت و بی ‌هدف دانست. در عین حال، نوعی فلسفه ‌ی انتخاب است: یا باید امنیت و طول عمر را در قفس بپذیریم، یا خطر و مرگ زودرس را در راه هدف برگزینیم.

شعر «عقاب» صرفاً روایت یک پرنده نیست، بلکه تمثیلی از زندگی انسان‌هاست. بسیاری از انسان‌ها در برابر انتخاب میان «زندگی امن اما بی ‌ثمر» و «زندگی پرخطر اما آزاد» قرار می ‌گیرند.

 خانلری از زبان عقاب پیام می ‌دهد که انسان باید زندگی معنادا ر را برگزیند.

این پیام، هم در بُعد فردی اهمیت دارد و هم در بُعد اجتماعی. در زندگی فردی، انسان نباید به قناعتی منفعلانه تن دهد، بلکه باید به‌ سوی آرمان‌ها پرواز کند. در بُعد اجتماعی نیز، جامعه‌ای که به امنیت بی‌ حرکت قانع شود، محکوم به رکود و مرگ است.

زیبایی‌های هنری شعر

از جنبه‌های ادبی، شعر «عقاب» دارای زبان استوار، آهنگین و روان است. خانلری توانسته است با واژگان ساده اما پرشکوه، تصویری از اوج و عظمت بسازد. ترکیباتی چون «فراز چمن»، «نگاه خسته و پر رنج»، «سه‌ صد هزاران ساله»، و «مرگ در راه هدف» نشان ‌دهندۀ قدرت تصویرگری شاعر است. همچنین، کاربرد تمثیل و نماد، شعر را از سطح یک گفت ‌وگوی ساده فراتر می ‌برد و آن را به متنی فلسفی و جاودان تبدیل می ‌کند.

 پیام شعر چنین است :

 «عقاب» خانلری، شعری تمثیلی است که در آن شاعر با بهره‌ گیری از زبان پرنده‌ای شکوه‌مند، مسئله‌ی «کیفیت در برابر کمیت زندگی» را مطرح می ‌سازد.

شعر «عقاب»  فراتر از یک سروده زیبا، یک بیانیۀ فلسفی و اجتماعی است. عقابِ او نماد انسانی است که زندگی بی ‌ثمر را نمی‌پذیرد و مرگ با عزت و معنا را بر حیات بی‌هدف ترجیح می ‌دهد.  

*زندگی کوتاه اما با معنا، ارزشمند تر از عمر طولانی و بی ‌ثمر است.

*جاودانگی حقیقی در انتخاب هدفمند و شجاعانه نهفته است.

از همین روست که «عقاب» یکی از ماندگارترین اشعار فارسی در حوزۀ شعر معاصر شناخته می ‌شود؛ چرا که فراتر از زمان و مکان، پیامی جهانی برای انسان دارد: بکوش تا در اوج بمیری، نه در قفس بپوسی

       زار و افسرده چنین گفت  عقاب          که مرا عمر حبابی    است بر آب

          راست این که  مرا تیز پر  است          لیک   پرواز زمان    تیز تر است

          من گذشتم به شتاب از درودشت          به  شتاب   ایام   از من    بگذشت

          گر چه از عمر دل سیری  نیست         مرگ  می آید   و  تدبیری   نیست

          من واین شهپرواین شوکت وجاه         عمرم  از  چیست بدین  حد   کوتاه

          تو به   این  قامت   وبال   ناساز         به  چه  فن     یافته ای  عمر  دراز

          پدرم   از    پدر   خویش   شنید          که   یکی    زاغ  سیه  روی    پلید

          با دو صد حیله  به هنگام  شکار          صدره   از   چنگش   کرده    فرار

          پدرم   نیز به   دست  تو  نیافت           تا   به   منزلگه    جاوید     شتافت

          لیک   هنگام     دم   باز   پسین          چون   تو بر شاخ  شدی   جایگزین

          از سر حسرت با   من    فرمود          کاین همان زاغ  پلید  است  که  بود

          عمر من نیز به یغما رفته  است           یک گل از صد گل تو نشکفته است

          چیست سرمایه ی این عمر دراز          رازی   اینجاست    تو بگشا این راز

        زاغ گفت ار تو در این   تدبیری          عهد    کن   تا   سخنم     بپذیری

          عمرتان گر که پذیرد کم و کاست           دگری را چه گنه؟ کاین  زشما ست

          ز  آسمان    هیچ    نیایید    فرود          آخر از این همه پرواز چه  سود

           یادش آمد که بر   آن  اوج  سپهر          هست پیروزی و زیبایی و مهر

          فرّو آزادی و فتح و ظفر    است           نفس خرم باد سحر است

          دیده بگشود به هر سو  نگریست           دید گردش اثری زینها نیست

          آنچه بود از همه سو خواری بود           وحشت ونفرت وبیزاری بود

          بال بر هم زد و برجست   از جا           گفت کای یار ببخشای مرا

          سالها باش به  این عیش  و   بناز          تو و مردار تو و عمر دراز

             من  نیم    درخو ر این   مهمانی           گند و مردار تو را  ارزانی

          گر در اوج    فلکم    باید    مرد           عمردر گند به سر نتوان برد…