از :عبید زاکانی شاعر قر ن هفتم

صرفنظر از این‌ که عبید شاعر بوده‌است، همگان نام او را با طنز و هزل عجین و اغلب عامه او را به لطایفش می‌شناسند

شیوه و روش عبید زاکانی

شیوه عبید در سخنورى شیرین و دلپسند است. نثر او بسیار روان و ساده و وافى به مقصود و خالى از حشو و زوائد است. شعرش سلیس و روان و دور از تعقید و ابهام و در عین حال داراى واژه هاى متقن و منتخب و ترکیب هاى منسجم و مستحکم است که به سخن استادان پایان قرن ششم و آغاز قرن هفتم نزدیک است.

به من آزار  نرسان و بد رفتاری   نکن

زیرا این روش محبت و دلربایی نیست.  

این شعر درباره عشق و محبت و درد جدایی است. شاعر از طرفی به محبوبش می ‌گوید که آزار نرساند، زیرا این کار در شأن دلربایی نیست. او از جدایی رنج می ‌برد و بیان می ‌کند که شوق محبوب همواره در دلش شعله ‌ور است و نمی ‌تواند از آن رهایی یابد.  عبید می ‌خواهد که محبوبش با نمایان کردن چهره‌اش، چشم‌هایش را روشن کند و می  ‌گوید که به خواهش عشق، برای او ممکن نیست چون در جوار محبوب، او احساس   نوعی از ذلت می‌کند. در نهایت، او به این نتیجه می ‌رسد که عشق حقیقی، از دل و احساسات نشأت می ‌گیرد و لحظات وصال با محبوب، همانند روزهای پادشاهی ارزشمند است.

جفا مکن که جفا رسم دلربایی نیست

جدا مشو که مرا طاقت جدایی نیست

مدام آتش شوق  تو در درون  منست

چنانکه یک دم از آن آتشم رهایی نیست

وفا نمودن  و برگشتن  و جفا کردن

طریق یاری و آیین  دلربایی نیست

ز عکس چهرهٔ خود چشم ما منور کن

که دیده را جز از آن وجه روشنایی نیست

من از تو  بوسه  تمنا کجا  توانم  کرد

چو گرد کوی توام  زهرهٔ گدایی  نیست

به سعی، دولت وصلت نمی ‌شود حاصل

محقق است که دولت به جز عطایی نیست

عبید، پیش کسانی که عشق می  ‌ورزند

شب  وصال کم از روز پادشایی  نیست