احمد علی مشکسار – پژوهشگر

قسمت ده

در شاهنامه فردوسی در رابطه با تلاش دائم و مشارکت انسان ها در جنگ با اهریمن و
یاری اهورا مزدا از این طریق برای پیروزی نهایی حق بر باطل ، داستان زیبایی نقل
شده که خلاصه آن چنین است :
هوشنگ پادشاه پیشدادی در راه شکار به ماری سیاه (نماد اهریمن) برخورد می کند و
سنگی به سوی آن پرتاب می نماید .


مار کشته نمی شود اما از برخورد آن سنگ به سنگی دیگر ، جرقه ای در
گیاهان خشک می افتد و آتشی بر پا می شود . هوشنگ به درگاه اهورا نیایش می کند که
به پاداش نبرد با اهریمن که نماد آن همان مار سیاه است آتش را به او هدیه داد :
یکی روز شاه جهان سوی کوه/ گذر کرد با چند کس هم گروه
پدید آمد از دور چیزی دراز/ سیه رنگ و تیره‌تن و تیزتاز
دوچشم از بر سر چو دو چشمه خون/ ز دود دهانش جهان تیره‌گون
نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ/ گرفتش یکی سنگ و شد پیش جنگ
به زور کیانی رهانید دست/ جهانسوز مار از جهانجو بِجَست
برآمد به سنگ گران سنگ خُرد/ همان و همین سنگ بشکست خُرد

فروغی پدید آمد از هر دو سنگ/ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
نشد مارکشته ولیکن ز راز/ پدید آمد آتش از آن سنگ باز
جهاندار پیش جهان آفرین/ نیایش همی کرد و خواند آفرین
که او را فروغی چنین هدیه داد/ همین آتش آن گاه قبله نهاد
بگفتا فروغیست این ایزدی/ پرستید باید اگر بخردی

در این داستان نکته ظریفی نهفته است و آن این است که مار یا پدیده اهریمنی و سیاه
رنگ ، نابود نمی شود ولی اهورا به پاداش کوشش برای نابودی اهریمن ، آتش را به
هوشنگ هدیه می کند و هوشنگ به شکرانه پیدایش این فروغ ایزدی آن روز را جشنی
می سازد که هر سال در آن روز و شب ، آتش برافروزند و این فروغ را زنده نگاه
دارند . نام این جشن “سده” است . این داستان به ما می آموزد که تا دنیا دنیاست ، خیر و
شر به عنوان دو نیروی متضاد وجود خواهند داشت و وظیفه ما انسان ها کمک به دفع
شر به نفع خیر است و این امر در نهایت ثمرات خوب خود را خواهد بخشید .
در ادامه بحث شیطان در ادبیات ، شعری در قالب “چهار پاره” یا “چار پاره” از زنده
یاد فروغ فرخزاد انتخاب گردیده که به دلیل طولانی بودن آن ، قسمت هایی که بیشتر به
بحث ما ارتباط پیدا می کنند انتخاب شده که توضیحات لازم به دنبال آن داده خواهد شد .
بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را
با تو خواهم در میان بگذاردن امروز

گر چه از درگاه خود می رانیم اما
تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی
سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست
کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی

آفریدی خود تو این شیطان ملعون را
عاصیش کردی و او را سوی ما راندی
این تو بودی ، این تو بودی کز یکی شعله
دیوی این سان ساختی در راه بنشاندی

مهلتش دادی که تا دنیا به جا باشد
با سرانگشتان شومش آتش افروزد
لذتی وحشی شود در بستری خاموش
بوسه گردد بر لبانی کز عطش سوزد

هر چه زیبا بود بی رحمانه بخشیدیش
شعر شد ، فریاد شد ، عشق و جوانی شد
عطر گلها شد بروی دشت ها پاشید
رنگ دنیا شد فریب زندگانی شد

موج شد بر دامن مواج رقاصان
آتش می شد درون خم به جوش آمد
آن چنان در جان می خواران خروش افکند
تا ز هر ویرانه بانگ نوش نوش آمد

نغمه شد در پنجه چنگی به خود پیچید
لرزه شد بر سینه های سیمگون افتاد
خنده شد دندان مهرویان نمایان کرد
عکس ساقی شد به جام واژگون افتاد
سحر آوازش در این شبهای ظلمانی
هادی گم کرده راهان در بیابان شد
بانگ پایش در دل محرابها رقصید
برق چشمانش چراغ رهنورردان شد

هر چه زیبا بود بی رحمانه بخشیدیش

در ره زیبا پرستانش رها کردی
آن گه از فریاد های خشم و قهر خویش
گنبد مینای ما را پر صدا کردی

چشم ما تا در دو چشم زندگی افتاد
با خطا ، این لفظ مبهم ، آشنا گشتیم
تو خطا را آفریدی او بخود جنبید
تاخت بر ما عاقبت نفس خطا گشتیم

گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود
هیچ شیطان را به ما مهری و راهی بود ؟
هیچ در این روح طغیان کرده عاصی
زو نشانی بود یا آوای پایی بود ؟

چیست این شیطان از درگاه ها رانده ؟
در سرای خامش ما میهمان مانده ؟
بر اثیر پیکر سوزنده اش دستی
عطر لذتها ی دنیا را بیافشانده
چیست او جز آن چه تو می خواستی باشد ؟
تیره روحی ، تیره جانی ، تیره بینایی
تیره لبخندی بر آن لبهای بی لبخند
تیره آغازی ، خدایا ، تیره پایانی

ای بسا شبها که در خواب من آمد او
چشمهایش چشمه های اشک و خون بودند
سخت می نالید و می دیدم که بر لبهاش
ناله هایش خالی از رنگ فسون بودند

شرمگین زین نام ننگ آلوده رسوا
گوشه ای می جست تا از خود رها گردد
پیکرش رنگ پلیدی بود و او گریان
قدرتی می خواست تا از خود جدا گردد

لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزیم
بعد از آن یا اشک یا لبخند یا فریاد
فرصتی تا توشه ره را بیندوزیم
این شعر با نام “عصیان بندگی” از دفتر سوم فروغ فرخزاد با عنوان “عصیان” است .
از پنج دفتر شعری که از او در دوران زندگی کوتاه سی و دو ساله اش منتشر شده سه
دفتر شعرش به ترتیب با اسامی “اسیر” “دیوار”
“عصیان” ، در قالب چهار پاره است و در آن ها از جهش عظیم شاعری فروغ خبری
نیست و حتی نشانه هایی از تنوع سبک نیمائی – که بسیار هم به آن علاقه مند است –
دیده نمی شود .
بلوغ و نوآوری در شعر او را می توان در دو اثر دیگرش یعنی “تولدی دیگر” و “ایمان
بیاوریم به آغاز فصل سرد”
پیدا کرد که او را در ادب نو پارسی جاودانه ساخت . در شعر عصیان بندگی که قسمت
هایی از آن تقدیم گردید ، فروغ همان داستان تکراری عصیان شیطان و مأموریت یافتن
او برای اغوای انسان ها و سؤالات بدون جواب در این رابطه را با زبان و سلیقه خودش
به تصویر کشیده است . در این شعر ، او ابتدا لب به اعتراض می گشاید اما چون برای
هیچ کدام از سؤالاتش جواب نمی یابد ، نهایتاً چاره ای جز تسلیم و رضا نمی بیند و

همان گونه که از آخرین بخش این شعر پیداست از خدا طلب فرصتی می کند تا “توشه
ره را بیندوزد” . شاید هم به نوعی به او الهام شده که مرگش نزدیک است و فرصت
چندانی برای ادامه زندگی ندارد . (کمتر از ده سال پس از انتشار دفتر شعر عصیان ،
فروغ در اثر واژگون شدن اتومبیلش در جاده دروس – قلهک جان باخت) .


ناتمام