استاد سعید نفیسی


رمان «فرنگیس» اثر «استاد سعید نفیسی» نامه‌های عاشقانه‌ای است… از سوانح
مختلف زندگی که عاشق دلباخته‌ای به معشوق خود نوشته است… این نامه‌ها آکنده از
شور و بی‌قراری است…
قسمت هایی از کتاب فرنگیس :
…اما شما، دختران فرشته نهاد، شما که اسیر این جهان مادی نشده اید، شما که نیازمند بدین
گرده های زر و سیم نیستید، شما در جهان دیگری می گردید و این عالم را از دریچه دگر
می بینید. اکنون که بدان سخنان اول شب تو اندیشه می کنم می بینم که حق باتست، تو
راست می گفتی که بد مطلق در جهان نیست، تو راست میگفتی که هر خوبی نسبت بکسی
ممکنست بد باشد و هر بدی نسبت بدیگری خوب است. چرا تلخی بدست و شیرینی خوب؟
اگر تلخی نبود شیرینی چه لذت میبخشید؟ کسیکه هرگز دهان تلخ نکرده است چه می داند که
شیرینی چیست؟ اگر بد نبود کسی بهای خوب را نمی دانست. اصلا بد آفریده طبیعت و
خوب اختراع کرده انسانست. هرچیزی که به حال طبیعی خود باشد بدست و چون انسان
آراستگی و پیراستگی بدان ببخشد خوب می شود. پس حق باتست که می گفتی بد را ببدسزا
دادن از بد کردن بدترست. اینک که چهار ساعت در سخنان تو اندیشه کرده ام آشکار می
بینم که بزرگی و بزرگواری در کینه ورزیدن، در انتقام جستن نیست، چون بد کردن از
خوی مردمی ماست در پی این سرشت خویش رفتن دلاوری و بزرگی نیست. بزرگی آنست
که بتوانیم از خود بگذریم، بزرگواری آنست که از نهاد جانوری خود روی بگردانیم و بد را
نادیده و ناشنیده بینگاریم. پس، ای فرشته جانبخش، ای دلارام زیبای من، همانست که تو می
گفتی: اگر من بتوانم در برابر بدکرداری دیگران تاب آوردم و بد ایشان را ببدی دیگر کیفر
ندهم بزرگی روح و دلیری خویش را آشکار کرده ام. من نیز ازین پس خواهم کوشید
همچنانکه در عشق تو خود را به پایداری آزمون کرده ام در همه چیز و در همه جا هم خود
را بدلیری و پایمردی بیازمایم. همچو فرهاد جان بتلخی بسپارم تا داستان های شیرین در
همه جا از من بماند…