سعدی شاعر و نویسنده بزرگ ایران تأثیر انکارناپذیری بر زبان فارسی گذاشته است ؛
به طوریکه شباهت قابل توجهی بین فارسی امروزی و زبان سعدی وجود دارد. آثار او
مدتها در مدرسهها و مکتبخانهها بهعنوان منبع آموزش زبان و ادبیات فارسی تدریس میشده و
بسیاری از ضربالمثلهای رایج در زبان فارسی از آثار وی اقتباس شدهاست.
از نظر بسیاری از کارشناسان، کتاب گلستان شاهکار بلاغت فارسی است که سعدی در طی چند ماه در
سال ۶۵۶ آن را تالیف کرد. برتری نثر کتاب گلستان در مسجع بودن آن است، چراکه به لطف این نوع
نثر، سعدی جهاندیده توانست تجربیات خود را از ملاقات با عاشقان، پهلوانان، مدعیان، شیوخ،
صوفیان و رندان در قالب حکایتهای مختلف در اختیار همگان بگذارد و به نوعی به کمک آنها
درس اخلاق بدهد.
آثاری مانند گلستان سعدی علاوه بر اینکه عصاره تفکرات و تأملات عرفانی، اجتماعی و تربیتی سعدی
است، نشانگر اخلاق، روش و مسلک گذشته ایرانیان نیز است و به همین دلیل هیچگاه عظمت و
درخشش خود را از دست نخواهد داد . در ذیل دو حکایت از گلستان انتخاب کرده ایم که به خوانندگان
عزیز تقدیم می کنیم :
حکایت
یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشهای خفته. شوریدهای
که در آن سفر همراه ما بود نعرهای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت.چون
روز شد گفتمش: آن چه حالت بود؟
گفت: بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و
بهایم از بیشه.اندیشه کردم که مروّت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.
دوش مرغی به صبح مینالید / عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را / مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که تو را / بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست / مرغ تسبیح گوی و من خاموش
بر گردان به شیوه نثر امروز
یادم میآید یک شب در کاروانی بودم که تمام شب در حرکت بودیم و نزدیک سحر در جنگل کوچکی
خوابیده بودم. عارفی با حال پریشان و آشفته که در آن سفر همراه ما بود، فریاد زنان به طرف بیابان
حرکت کرد و حتی یک لحظه آرام نگرفت. وقتی روز شد از او پرسیدم: آن کارهایی که میکردی برای چه
بود؟ گفت: بلبلها و پرندگان را میدیدم که از روی درخت در حال آواز خواندن و نالیدن بودند. کبکها
را دیدم که از کوه صدای آواز میدادند. قورباغههایی را میدیدم که از درون آب در حال صدا کردن
بودند و حیوانات دیگری که از لا به لای درختان و جنگل در حال صدا کردن بودند. با خودم فکر کردم و
گفتم بزرگ مردی نیست که همه موجودات در حال ستایش خداوند باشند و من در خواب غفلت فرو روم.
دیشب پرندهای هنگام سحر ناله و زاری میکرد و با خدا راز و نیاز میکرد. از شنیدن صدای او عقل و
صبر و هوشم را از دست دادم.
تا اینکه فریاد و ناله من به گوش یکی از دوستان صمیمیام رسید. او به من گفت: فکر نمیکردم که
صدای پرنده تو را این چنین از خود بی خود کند . گفتم این شرط انسانیت نیست که یک پرنده به یاد خدا
باشد و او را ستایش کند اما من از یاد خدا غافل باشم .
حکایت
درویشی را ضرورتی پیش آمد.کسی گفت: فلان نعمتی دارد بیقیاس، اگر بر حاجتِ تو واقف
گردد همانا که در قضای آن توقّف روا ندارد.گفت: من او را ندانم. گفت: مَنَت رهبری
کنم.دستش گرفت تا به منزلِ آن شخص درآورد.یکی را دید لب فروهشته و تند
نشسته.برگشت و سخن نگفت.کسی گفتش: چه کردی؟گفت: عطای او را به لقای او بخشیدم.
مَبَر حاجت به نزدیکِ تُرُش روی
که از خوی بدش فرسوده گردی
اگر گویی غمِ دل با کسی گوی
که از رویش به نقد آسوده گردی
بر گردان به شیوه نثر امروز
برای درویشی مشکل مالی پیش آمد . دوستی به او گفت :” نزد فلان شخص که ثروت بسیار دارد ،
برو و درخواست خود را مطرح کن . او به تو کمک خواهد کرد .” درویش گفت :” من منزل او را نمی دانم .
” دوستش گفت :” من تورا تا آن جا راهنمایی می کنم .”
درویش در خانه مردی با چهره ای عبوس و گرفته دید . بدون این که درخواست خود را به مرد
ثروتمند مطرح کند ، به خانه خود بازگشت . از او پرسیدند :” چه کار کردی ؟” درویش گفت :” با دیدن
قیافه عبوس و گرفته او از بخشش و کمک او چشم پوشی کردم !”
نباید نیازت را به شخص بد اخلاق بگویی ، زیرا موجب غم و اندوه تو می شود . اگر می خواهی با کسی
درد دل کنی ، غم و اندوه خود را با کسی مطرح کن که با دیدن چهره شاد او غم از دل تو زدوده شود .
Recent Comments/نظرات اخیر